با حرف دوستی پل زدم به خاطرات نوجوانی:)

اون روزهای عاشقانه،دلبرانه,پر شور و عشق و سرشار از سرزندگی و لبخند:)

در یکی از اون روزها ،دقیق یادم هست ،موهامو که رنگ تیرگی شب داشت بافتم و بابونه های زیبای تو صحرا رو لابه لای موهام چیدم و از ته دل لبخند زدم مسیر سنگلاخی رو دویدم و بالا پایین پریدم از سر شوق در دستم پری از بابونه ها و کهربا و در دست دیگم کتابی هدیه از جانی زیبا:)از ذوق و شوق اون هدیه و اون شخص هدیه دهنده پارچه ی مخملی قرمز با گل سینه ای برنزی قلب مانند باز کردم و تیزی گل سینه دستمو خراش داد و دلمو پر ذوق تر ...دستی به جلد کتاب کشیدم و در دلم تکرار کردم «بامداد خمار»

با هر کلمه ی کتاب دل من هم غوغایی آن عزیز کرده ی صحراهای اون روزهایم ،می شد،نگاه محبوب،عشق آتشین و جز معشوق ندیدن،کلمه به کلمه جانی به جان من اضافه می کرد ،من که عاشقانه های بسیاری خوانده بودم ،

اکنون عاشقانه ها را زیست میکردم ...

آن حس در شور ،ان خواستن عمیق،ان نگاه های گاه و بی گاه،ان نترس بودن در عاشقی،ان ندار بودن در عشق ،غرور ها،سدها،شکسته شدن ها ،بی مرز بودن ها،بی قید و شرط عشق دادن،

به گمانم فقط و فقط یکبار در عمر آدمی رخ میده و بارهای بعد فقط نوعی حس معمولی دوست داشتن هست..

تو فقط یکبار بی پروا عاشق میشی،یا شاید خاصیت جوانی هست که تو اینچنین عاشقی کنی...

در من تو فقط یکبار رخ دادی و بعد تو بعدی نشد...

در آرامش ابدی باشی ...عزیز دور افتاده زمن..

ای تکه ی جدا شده ز تن ...هنوز دوستت دارم ❤️

گویند که:شب شراب نی لرزد به بامداد خمار ..

تو آن کهنه شراب منی که سیر نمی شوم ز تو ..

هنوز در من تا امتداد ابدیت جریان داری❤️🥹🌍