سلامان زندگی:»

شکرت خدای زیبای ندا:»

«دوستت دارم»

شبی که تاریکی سجاده‌ام بود و دعاهایم همه به خودِ بی‌خبری می‌رفت،
تو آمدی — نه از در، از دل.
و ناگهان صبحی شد که خورشید در آن شرمسارِ رویت بود.
حالا هر روز که چشمانت را به رویم می‌گشایی، فهمیده‌ام چرا حافظ همیشه در باده می‌گفت: «طلوعِ حقیقت» از کجا آغاز می‌شود.
زندگی؟ زندگی از آن لحظه‌ست که «ما» شدیم — و جهان، یک غزلِ بلندِ بی‌انتها:

صبح بخیر زندگی:

در من بخوان عاشقانه ای حیات پر رمز و راز:

ادامه دارد...