دوستت دارم

در سکوت دل، عشقی جاری است که نه چشمی دیده، نه گوشی شنیده؛ عشقی که پیش از آنکه نامش را بدانی، در عمق وجودت ریشه دوانده. خداوند نه از راه دور نظاره‌گر است، نه در قالبی محدود. او آن نوری است که در تاریکی‌های بی‌انتهای شب، همچنان امید را در سینه‌ات زنده نگه می‌دارد.

این عشق، شرط نمی‌گذارد. نه به کمالت نگاه می‌کند، نه به گناهانت. همچون آبی که از صخره‌ای بلند به پایین می‌ریزد—بی‌آنکه پرسیده باشد صخره سزاوار است یا نه—محبتش را بر تو می‌بارد. در لحظه‌ای که احساس می‌کنی هیچ‌کس تو را درک نمی‌کند، همان لحظه است که نجوا می‌کند: «من از تو نزدیک‌ترم از رگ گردنت.»

عشق خالص خدایی، آن است که وقتی دستت را به سوی آسمان بلند می‌کنی، نه برای گرفتن، که برای سپردن. و در همان لحظه، می‌یابی که هر آنچه داشتی، هدیه‌ای بوده که پیش‌تر به تو داده شده، تا اکنون بازپس دهی و در بازپس‌دادن، بیابیش.

«من عاشق شدم، نه به امید پاداش، که عشق خود پاداش بود.»