دلتنگی‌ام از آن روزهاست که دیگر نمی‌آیی. از صدای پای‌ات، از نگاه‌ات، از لبخندی که ندیدیم.
تو رفتی و ما ماندیم با خاطره‌هایی که هرگز کهنه نمی‌شوند. هر بار که باد می‌وزد، صدایت را در آن می‌شنوم. هر بار که باران می‌بارد، اشک‌هایت را در قطره‌هایش می‌بینم.
دلتنگم، اما نه از غم — از افتخار. چون تو زنده‌ای، در قلب‌هایی که هرگز فراموشت نمی‌کنند.
باز هم می‌آیی در رویاهایم، و من هر بار با همان شوق اول، به استقبالت می‌روم:

با کدام باران میرسی؟!

این جان چه می خواهد از من، چسپیده به تن، بعد تو....

امان از این روزهای بعد تو...

دلتنگتم... تا مغز استخوان