ایران... نه فقط یک نام بر نقشه، که نبضی است در سینهام میتپد. از دامنههای البرز تا خلیج فارس، از کویرهای سوزان تا جنگلهای سبز شمال، هر وجب از خاکت داستان هزاران سال ایستادگی است.
تو را در صدای نینوایی میشنوم که از اعماق تاریخ بلند میشود. در شعر حافظ، در حکمت سعدی، در شور مولانا. تو همانای که در سحرگاهان، اذان از منارههایت به آسمان میرود و در شبهای ستارهباران، سکوت کویرت حکایت عشق است.
ایرانِ من، چه زیبایی در تنوعات! لری، کردی، ترکی، عربی، بلوچی و فارسی... همه در آغوش تو یکصدا میشوند: «میهن».
گاهی در دوردستها، دلتنگِ کوچههای سنگفرش اصفهان میشوم، دلتنگِ بوی زعفران و چای شمال، دلتنگِ صدای بازار تبریز و غروب خلیج فارس. اما میدانم هر کجا باشم، بخشی از تو با من است.
ایران یعنی مادر. یعنی خانهای که ریشه در آن دارم. یعنی هویتی که حتی اگر جهان بچرخد، ثابت میماند.
دلی نوشت: در زمان اخر، دین دارهای واقعی اندک و ریزش، پیدا میکنن، در این التهابات ترسناک باوراتو بچسپ گلی، تو خون دل خوردی ک روزی لعل بشی، به خدا ملحق شو و فرار کن.... جهان و حوادث دارن میگن خبرهایی در راه است.!
گلی نویس: در دنیای اپستین ها، تو سید علی باش 💙
حقیقت وارونه! امیزش حق و باطل باعث نشه از راه حق دل ببری، اونجا ک تاریکی شدید میشه نور طلوع میکنه یادت نره.
حکمت اون خوابا رو فهمیدم. ممنون ک حواست به منه:)