سلامان زندگی:)
خودآیــآ شکرت:)
در میانه ی صبحی زمستانه، نشانه های گرمآی تن در این روح به کالبد امانت گزیده اشکار شد. و تب از زیر پوستین به استخوان رسید و پیچید چون دونده ای سرعتی در پیچک وجودم، چشمانم از ساحل گذشت و به عمق دریا رسید، شور و مواج، دریا ریزش کرد به پهنه ی خشکی صورت، از کوه بینی عبوور و از تپه ی گونه پایین و به دشت زار منحنی لب رسید، لبالب اب شد سراسر خشکی صورت، و پشت هم پلک ها باز و بسته میشدن و من در این کوره و سوز و گداز تن چونان ماهی به تنگِ تن برخورد میکردم، در ان ناخوداگاه، خشمی از مخچه عبور و به لب رسید و ناگاه برگشت باز به جای ابتدایی، و ناخوداگاهی زمزمه کرد، عشق،!
تو خدایی داریی مهربانتر از مادر، در اغوش او خودرا رها کن، و مستانه بخند از این مرحله نیز بسلامتی عبور خواهی کرد.
تب رفت و صبوح امد:)

دوستت دارم خداایی که مراقب منی،
عاشق منی..
عــــــاشقـــــــــــتــــــــــمـــــــ:»

Nedgoli
Archive
News
Authors
Other

قالب طراحی شده توسط:

پینک تم