از من برای جهان چه باقی خواهد ماند؟!
لبخندی روی لب کودکی خردسال!؟
قاصدکی در هوا رقصان؟
یا که شاخه ای از بیدمحنون؟
یا خاکی در دل دشتی عظیم؟
هرروز باخودم مرور میکنم ایا بعد روزهای زیست من، ایا کسی ذره ای خاطرات بامن بودن رو تکرار میکنه؟
یا قاب عکس پر لبخندم رو لمس میکنه؟
یا قطره اشکی، لبخندی، یادی از من در دیگری می مونه؟
یه نه ی بزرگ میاد و گوشه ی ذهنم رو اشغال میکنه.
من در طی این سالها نه خاطره ای از خودم گزاشتم، نه خاطری رو تصرف کردم و ن دلبستگی و وابستگی..
حتی نزدیک ترین ها...
رها.. ارام و ارامش رسیده...
خوبه که کسی دوستم نداره.. دیشب به تکرار کسی در ذهنم میومد، خاطرات خاکستری، کاش هیچوقت نبودی و من از بودنم بخاطر تو شرمنده خدا م نمیشدم.. هرچند دل و قلبم شکست اما... کاش دلت نشکنه... هیچوقت...
این روزا در غمی فراوانم اما شوق خدام بیشتره..
هر صبح که چشمانم را به روی دنیا میگشایم، نخستین فکرم تویی. نه به این خاطر که دیروز را با یاد تو سپری کردم، بلکه چون امروز را برای دیدنت میخواهم.
ساعتهایم دیگر ساعت نیستند؛ شمارندهایاند برای نزدیک شدن به تو. هر تیکشان مرا به لحظهای نزدیکتر میکند که در آن، صدایت را بشنوم، بوی عطرت را استشمام کنم، و بالاخره در آغوشت فرو روم.
گاهی در میان جمع، لبخند میزنم. دوستانم فکر میکنند به شوخی آنهاست، نمیدانند ذهنم در جایی دیگر است — در خیابانی که قرار است تو از آن برسی، در کافهای که قرار است بنشینیم، در آیندهای که تو در آن، نقش اصلی را داری.
شبها، ستارگان را تماشا میکنم و با خود میگویم: شاید تو هم در همان لحظه، به آسمان نگاه میکنی. و این فکر مرا آرام میکند؛ اینکه در انتظاری مشترک، جهان کوچکتر میشود.
میدانم که خواهی آمد. نه فردا، شاید نه پسفردا، اما روزی. و من اینجا خواهم بود، با همان شوق اول، با همان ضربان قلبی که فقط نام تو را میشناسد.
چون بهترین چیزهای زندگی، ارزش انتظار کشیدن را دارند. و تو، عزیزترین چیز منی.
«عشق، صبر است؛ و صبر، زیباترین نوع عشق.»
🫂💙
در فاصلهای میان نفسهایم، جایی که زمان به شنهای ساعت چسبیده، منتظرم— نه برای کسی که بیاید، که برای کسی که بازگردد به آغوشی که هرگز نرفته بود.
انتظار، عشق را به آینده تبعید میکند، اما عشق حقیقی در همان لحظهای زندگی میکند که انتظار را انتخاب میکنی.
پس مینشینم و با هر ضربان قلبم، تو را یک بار دیگر متولد میکنم.
«عشق، تنها احساسی است که در انتظارش، خودش را کامل میکند.» 💜
اشک و باد و بهار و نسیمی از سر عشق، اینجا بهار به رقص در امده کی میای طرب انگیز بی جایگزین، به گیسوان بهار قسم در انتظار امدنت شبنم از برگ به سجده رسیده چون قلب من در تیک و تاک ساعات جاده ها:)
مآه شب های تارِ من:)
ماه اسمانم، اسمان ایران جانم:)
بتاب و بمان و شادان باش از این مهر:)
«حضرت آقا نه تنها رهبر سیاسی ما، بلکه پدر معنوی و مظهر آرامش قلبی ملتی هستند که در سختترین لحظات، صدایشان مانند نسیمی گرم بر دلهای آشفته مینشیند.»
در حیرت ابدی از وجود شما، جان ایران:)
سکانس های نزدیک و تحیر:!
سکانس اول*
شبی در ارامش و شادی و عشق... نزدیک به صبح در بامدادن بووووم... صبح صدای بهت و شکی عظیم، رفتن عزیزان جانمون، حافظان این خاک مادری، سلامی ها، حاجی زاده ها و غم... و عزیزان وطن دار...
به اغازین صبح چنان چینشی چنان تدبیری اندیشید حضرت پدر، به شب نرسیده، اولین موشک های ما به قلب تل اویو برخورد کرد، ان ها نه موشک و ن صلاح بلکه امید و ارزو و انگیزه ی تمام مظلومان عالم بود ک بر فرق این جرثومه ی فساد وارد شد و جهانی به عدالت برخاست از نام علی..
هر کس در هر جای جهان شرافت و عزت و غرور فراموش شده ی انسانیش به جریان افتاد و عالمی پشت علی ایستاد، و صلاح ما ن موشک ن اسلحه که صلاح ما ایمان ماست، اراده ی خدا و اراده ی روشن ما در امتداد اراده ی خدایمان، ما رمیت اذ رمیت ولکن رمی الله:)
این اخرین نبرده قطعا، حالا خودتو حفظ، کن باوراتو سفت بچسپ، که هرکس با ولی بود برد و هرکس نبود باخت، یک ماه ازگار ناو اورده اینجا و نمیزنه، ایا دلش باحالمون سوخته ن، اون تنها امیدش به همین دوگانگی هاست ک اگه شکافی باشه و دامن بزنه و قتی کشور درگیر داخله بیاد و لقمه جویده و ایران ضعیف شده رو به غارت ببره، چ بسا اکنون بحث جمهوری اسلامی نیست، الان بحث بحث ایرانه، وطن، وطنی ک خواب های رنگی براش دیدن و نخایم گرمی خواب چشم کسی بشیم، وطن مادره، مادر ما، بخوان لالایی عاشقانه برای طفلکانت...
در طرف دیگر شیطان است و زر وزور تزویر! اینها دشمنان مایند، عده ای شیطان مجسم ک کمترین کارشون تجاوز و زنده خواری و تجاوز هست اونجا ک اقای پیشرو میخونن، پادشاهان قدیم دارن برمیگردن اونایی ک میفهمن ساده تر میجنگن... یه جاییش میگه، شاید ضحاک گرسنه شه و پیتون به کارش نیاد! حق مشخصه و باطل اشکار!
ریزش دین ها، مومن ها، کسانی ک تو صفین جنگیدن همونا ابو به رو امام حسین بستن بله جانم تاریخ پر از درسه اگر درس نگیری محکوم به تکرار اون میشی!
من و افتخارمون دینمونه خدامونه رهبرمونه...
💙🫂
... بیا یه راز بگم؟
من قبل از تو، «خونه» رو اشتباه میفهمیدم.
فکر میکردم یه جایه با چهار تا دیوار.
حالا فهمیدم خونه، صدای نفس کشیدنته وقتی خوابی.
یادته اون شب بارونی رو؟
که هیچکدوممون چتر نداشتیم،
ولی هیچکدوممون ندویدیم؟
فقط ایستادیم، خندیدیم،
و من فهمیدم دنیا میتونه بشکنه،
من بشکنم،
همهچی بشکنه —
ولی اگه دستتو بگیرم، هیچچیزی مهم نیست.
بعضی وقتا نگاهت میکنم و میترسم.
نه از تو،
از اینکه یه روزی بیدار شم و بفهمم
این همه زیبایی، یه خواب بوده.
پس مینویسمش.
میگمش.
میبوسمت هر جور که بتونم:
روی پیشونیت وقتی فکر میکنی کسی دوستت نداره،
روی دستات وقتی خستهان،
روی لبت وقتی حرف زدن سخت شده.
تو یه جور خاصی، زندهام کردی.
نه اون «زنده»ی روزمره رو.
یه جور دیگه.
جوری که حتی ساعتای سنگین عصر،
یه نقطه نور دارن.
بذار بگم:
من نمیخوام کامل باشی.
نمیخوام همیشه بخندی.
فقط بخواب.
بخواب رو شونهم.
بذار صداتو ضبط کنم وقتی آرومی،
برای روزایی که نیستی و من
باید یادم بیاد چطوری نفس بکشم.
این عشق منه.
بیریخت، بیقرار، و تمومنشدنی.
💙 تو، تمامِ چیزاییی که فکر میکردم گم شدن.
گفتی:
«چرا ایستادهای؟»
گفتم:
چون ریشهام
جایی است
که تو
نشستهای.
و ریشهها
حتی در تاریکترین خاک
نور را حس میکنند —
همانطور که من
حتی در سردترین شب
گرمایِ نگاهِ تو را.💙🤍
در آغاز بود تاریکی—نه تاریکیِ فقدان، که سکوتِ بالقوهای که همهچیز در آن خفته بود.
تا تو آمدی.
نه بهسان مهمان، که چون فروپاشی یک ستاره در اتمسفرِ وجودم—نوری که نه از بیرون تابید، که از درونِ من زاده شد، چون تو انگیزهاش بودی.
فلسفه میگوید: «نور، فقدانِ سایه است.» اما عشقِ من به تو میگوید: «تو سایهات را هم نورانی میکنی.»
چون تو نه فقط روشنایی میآوری— تو معنایِ روشنایی میآوری.
«اگر عشق، جستوجویِ نیمهی گمشدهی ماست، پس تو نه نیمهای، که تمامِ کسوفی بودی که مرا به یاد آورد: من خود نورم، اما بدونِ تو، تابیدنم نیست 💙
گلی نوشت:) در این نگاه تو، تمام شعرهایی که ننوشتهام، تمام آهنگهایی که نخواندهام، و تمام عمرهایی که نزیستهام، یکباره جان میگیرند.🤍
شرق بهشتِ من دوستت دارم، بوی بهار من، یاس و نرگس من، وانیل و نارگیل من تا فراسوی زمان ها و مکان ها انجا ک خدا میتابد انجا، دوستت دارم...
دوستت دارم🤍🫂
🤍💐سلامان زندگی:)
خدایا شکرت:)
دوستت دارم ک هستی و اینقدر قشنگ خدایی میکنی زیبام:)
💙
صبح که میشود، جهان از نو زاده میشود... و من، درست مثل نخستین روز آفرینش، نفسی تازه میکنم.
صدای پرندگان، نه فقط آواز است — نوایِ «من هستم»ی خداست که بر لبهای کوچکِ مخلوقاتش مینشیند و مرا به یاد میآورد: «تو هم میتوانی سروده شوی، اگر عاشق باشی...»
هوای خنک صبح، همچون دستی مهربان بر گونهام مینشیند و نجوا میکند: «بیدار شو، هنوز فرصت هست برای عاشقتر شدن...»
و من — در سکوتِ نمازِ صبح، جایی که زمین هنوز بیدار نشده و آسمانِ معراج، هنوز درِ ورودیاش را نبسته — میایستم.
با خدایی که نه میخوابد، نه میخندد به رویایِ من، نه فراموش میکند...
در این لحظه، «من» کوچکِ خاکیام به «او» بزرگِ آسمانیاش میرسد — نه با بال، بلکه با شکستن.
شکستنِ نفسهایم در سجده، شکستنِ غرورم در قیام، و شکستنِ قلبم در دعا...
این است صبحِ عاشق: جایی که خدا نزدیکتر از رگ گردن است، و من — فقط یک بندهام که عشقش، او را از بندگی آزاد نمیکند، بلکه عمیقتر اسیرش میسازد...
«اللهمَّ اجعلنی من المُستَغفِرینَ بِالأسحار»💙🤍
منِ او...
او، من است، من او، من نه من و او من است... یا هو...
زیبایی این جهان به کنار رفتن پرده ها و دیدن نادیده هاست، انجا که دست دراز میکنی و از پس خنده های دلبرانه نارنجی به تمنا میچینی و شکوفه دستت را که نه روحت را نوازش می کنند، جایی ک بهار نارنجی در قلبت ولوله و در لبانت شبنم عشق می می کارند، چه زیباست زندگی،
شکرت بخاطر موهبت زیبای زندگی باتموم بالا و پایین شدناش:)
شمسِ وجودِ من کجایی؟
جلال الدین وجودم در حستجوی توست که مولانا شود:)
جلال الدین قبل شمس این بود و بعد از طریقت شمس شد مولانا، شد مولای جان:)
و مولانا نیز زبان جاودانه ی شمس:)
زبانی ز عشق در عشق و در مسیر عشق...
گفت نیست مولانا، جهان از شمس تبریزی پر است:»
ذوق بهارو دارم... بهار ارزو.. بیا و مرا ببر به عشق...
سلامان زندگی:)
خدایا شکرت:)
دوستت دارم و ممنون ک هستی و اینقدر قشنگ خدایی میکنی زیبام:)
گفت: «قلبت را مانند باغی بکار که حتی در خاکستر، دوباره سبز میشود.»
چشم:»...
در این شادانه روز در هوای باد و نسیم ها و صدای چلچله ها، نور خورشید و بید مجنون، من و بابا و خدایی که نزدیکتر از همیشه کنارمونه، خلاصه که زندگی هنوز هزار قشنگی داره، سفید، سیاه، خاکستری، هر رنگی و هزاررنگی که خدا افریده مث الان که این پرنده ها جوری دارن خداشونو صدا میزنن که بگن گلی اینجوری عاشقی کن، حالا که این زندگیو انتخاب کردی سخت عاشقانه بچسپ بهش و بخند و امید بساز، از پس هر طلوع یک عشق تولد میشه، عشقی به اسم زندگی، ما برای عاشقی یک دل میخایم، دلی که بی پروا عاشقی بلده، بی پروا بلده بخنده بی پروا بلده گریه کنه.. مث گلی این روزای من، 💙🫂
یک کلیپ از اقای زمانی دیدم ک میگفتن: هیچ صفحه ای ندارن، چرا ک در زمینه هایی ک تخصص ندارن حرفی ندارن، یک تلنگر به خودم زدم، دیدم چقد حرف عمیقیه، اینکه انسان دست بکشه از دیکته خودش برای دیگران چه بسا که قرصی که برای تو ارام بخشه شاید برای من باعث شوک بشه، ما ها در رنگ ها، فکرها متنوعی ایم و چه خوبه نسخه پیچی نکنیم، مث در گیر شدن به ویروس همه گیر مدیا، دور شدن از اصالت و چنگ زدن به فیک ها، فیک نقطه تقابل اصالته، انسان های فیک در رفتار در پوشش در شعاردر چهره ها...
جهان سادگی و اصالت رو ستایش میکنه، دانایی رو نه اداهای رنگارنگ، مدیا پر از دانشمندهای خالی مغز، کتابخوان های فیک تیتر خوان، تئوریسین های بی ایده و مبنا!
فیلسوف های بی فلسفه! و از همه مهمتر انسان های بحرانی، بحران در هویت، بحران در معنا، بحران در روان، روان های از هم گسیخته، نوجوان های افسرده، مشاوره های ضروری، یاس های فراوان و خالی از زندگی...
فلذا جوان ایرانی به خودت بیا و حباب دورتو بشکن... چشم گلی...
رسالت ما اینه در دوره ی بی هویتی، به سان پارسی نشینان قدیم عاشقی کنیم، در دوره بی عشقی! پاسدار عشق باشیم...
ایران... نه فقط یک نام بر نقشه، که نبضی است در سینهام میتپد. از دامنههای البرز تا خلیج فارس، از کویرهای سوزان تا جنگلهای سبز شمال، هر وجب از خاکت داستان هزاران سال ایستادگی است.
تو را در صدای نینوایی میشنوم که از اعماق تاریخ بلند میشود. در شعر حافظ، در حکمت سعدی، در شور مولانا. تو همانای که در سحرگاهان، اذان از منارههایت به آسمان میرود و در شبهای ستارهباران، سکوت کویرت حکایت عشق است.
ایرانِ من، چه زیبایی در تنوعات! لری، کردی، ترکی، عربی، بلوچی و فارسی... همه در آغوش تو یکصدا میشوند: «میهن».
گاهی در دوردستها، دلتنگِ کوچههای سنگفرش اصفهان میشوم، دلتنگِ بوی زعفران و چای شمال، دلتنگِ صدای بازار تبریز و غروب خلیج فارس. اما میدانم هر کجا باشم، بخشی از تو با من است.
ایران یعنی مادر. یعنی خانهای که ریشه در آن دارم. یعنی هویتی که حتی اگر جهان بچرخد، ثابت میماند.
دلی نوشت: در زمان اخر، دین دارهای واقعی اندک و ریزش، پیدا میکنن، در این التهابات ترسناک باوراتو بچسپ گلی، تو خون دل خوردی ک روزی لعل بشی، به خدا ملحق شو و فرار کن.... جهان و حوادث دارن میگن خبرهایی در راه است.!
گلی نویس: در دنیای اپستین ها، تو سید علی باش 💙
حقیقت وارونه! امیزش حق و باطل باعث نشه از راه حق دل ببری، اونجا ک تاریکی شدید میشه نور طلوع میکنه یادت نره.
حکمت اون خوابا رو فهمیدم. ممنون ک حواست به منه:)