...
استانه ی فروپاشی!
با کلامی تمام انچه ک بودم، انچه مرا وصل میکرد به این کهنه ریسمان زندگی، به ناگاه و به بکبار پاره شد و فرو ریخت..
فرو ریختم و تلی از اوارهای ریز و درشت، چوبی، گلی، خشتی، شیشه ای، هر انچه بودم تماما فرو ریخت از من چه ماند بعد این مهیب زلزله!
صدایی نبود، بمبی نبود، تیزی خنجری نبود، فقط چند جمله، همین کافی بود تا پاره شود این رشته! در میان غبار و خاک این آوار تن رنجور و از جنگ برگشته ی و نیمه جان من، با خس خس این ریه ی پر از گرد و خاک دم میگرفتم و به جان کندن بازدم میشد این هوا، سرفه های دردناک من بود ک در ویرانه ی زندگی شنیده میشد به سختی با کمک نور دستان پر مهر او از زیر تلی از ویرانه ها سر و تن به سختی بیرون کشیدم تمام تنم پر از زخم شیشه های بشکن شده ی زندگی بود... و چشمان زخم و اشکی ام خیره بودم به انچه از سر گذشت.. دنیای گلی فروریخت...
دنیای رنگی من در زیر ویرانه ها دفن شد... مرا سرپناه خواندی..
سرپناه فرو ریخت!
پ ن: تمام عمر عاشق بودم... عاشق این زندگانی، فهماندی به من در سراب بودم همه عمر.. باید سفر کنم تا بیابم خودم را.. شاید در دنیایی دیگر...
در سکوت شاعرانه ای مرداب نیلوفری...
من هیچی نبودم.. هیچ جز وقت تلف کنی برای خود و دیگران... تماما اشکم و دلی شکسته... تو راست میگی من هیچم!